تبليغاتX
وخدایی که دراین نزدیکی است

سلام ....(بعد از مدتها اومدم) 45 روز از مرگ مادربزرگم میگذره و من هنوز باور نکردم میدونم مشکل من که باور نمی کنم دیگه حوصله آپ کردن ندارم ... فردا 13 آبان یادمون نره(خس و خاشاک می مانم)
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:50 نويسنده هستی |

هفتم اردیبهشت ماه بود که داشتیم با زهره حرف می زدیم هر دو از  مشکلات ...

اون روز من بعد از مدتها گریه کرده بودم (چه اتفاق عجیبی بود؟)

یکی از نشانه های زن بودن همین گریه کردناشه که اونم ما از دست داده بودیم!!! خوب دیگه با کلی سختی این نشونه رل هم پاک کردم از وجودم

دیگه شده بودم یه مرد تمام عیار

اما یه هفتس که شبا تا یه ساعت گریه نکنم نمی خوابم داره اون حس بر می گرده !!

اما با این تفاوت که نباید کسی ببینه و بفهمه !!!!(اینم از نشانه های بزرگتر شدنمونه دیگه)بعضی وقتا می گم مرده شوره این بزرگ شدنو ببرن که آدم که نشدیم هیچ  دیونه ام شدیم رفت.

مامان میگه این پریشونیات نشونه ی عشق!!اونم به خودش امیدواری میده که

ما هم یه روزی عاشق میشیم(هر چند همیشه می گه من که چشمم آب نمی خوره )

اگه این شبا گذرتون به عرش خدا خورد ما رو فراموش نکنین

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:29 نويسنده هستی |

خسته شده ام از این روزمرگی ...

حس می کنم زنانگیم را گم کرده ام ...

 چه قدر زندگی برایم یکنواخت شده است.

من دیگر آدم گذشته نیستم می فهمی تو شاید بفهمی ...

دیگه حسی برایم نمانده که  مغرور باشم  که حرف حرف خودم باشه ...

من شاید یک مرده ی متحرکم ...

دارم فرار می کنم این بار هم دارم از احساسم فرار می کنم ترس از اشتباه ...

نمیدونم ...

خدایا تو این شب های قدر ...(خودت دعامو میدونی)

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:6 نويسنده هستی |

سلام دوستای نازنینم

دیروز بر اثر روزه فشارم افتاد و از هوش رفتم  و خوردم زمین لبم پاره شد و دندونم هم شکست .

خدایا شکرت به خاطر همه ی نعمت هات

(اینو نوشتم که همیشه یادم باشه خدا رو شکر کنم)

پ.ن:مرسی از دوستای عزیزی که نگرانم شدن اون دوستایی کن منو ندیدن باید بهشون بگم که من ۵ کیلو اضافه وزن دارم این فشار افتادن دلیل بر تلاش برای متعادل شدن بودنگران نباشین

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:34 نويسنده هستی |

سلام

یه بار دیگه ماه مبارک رمضان اومد نمیخوام حرف کلیشه ای بزنم ولی امسال که من این ماه را به امید تغییر شروع کردم امیدوارم که بتونم خودم را تغییر بدم و برگردم به گذشته ...

امیدوارم ... و با این امید زندگی می کنم

+ تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:46 نويسنده هستی |

من افسرده ام...

تا یه هفته دیگه اتاقمو برای همیشه ترک می کنم

جایی که همه جاش برام خاطرس درس خوندنم برای کنکور قبول شدنم خلاصه توش زندگی کردم(۱۳ سال)  اتاق خوبم داریم از هم جدا میشیم  تو و دیوارات سنگ صبورم بودین که مثل همیشه احساسم ........

احساس می کنم دارم مثل یه رباط کارر میکنم بدون هسچ احساسی مدتهاست فکر نمی کنم شاید از فکر کردن خسته ام

ای کاش میشد یه نقطه سر خط تو زندگیم بزارم و این زندگی کسالت بارو تموم کنم

دارم همه ی نشونه های افسردگی را حس می کنم با تمام وجود ....

(از اینکه آدمهای دور و برم میگن خوشی زده زیر دلت ...چی بگم بهشون)

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:56 نويسنده هستی |

دیروز تولدم بود

۲۲ سال پیش  ۲۷ تیر ماه حدوا ساعت ۵ صبح یه بچه به دنیا اومد که اون بچه من بودم .

حالا ۲۱ سال تمام شد و من وارد ۲۲ سالگی شدم بعضی وقتها یادم میره ۲۱ سال گذشت نمیدونم ...

وقتی تولدت میشه و دوستهات از روزای قبلش زنگ میزنن و تبریک میگن تو ناگزیر تو فکر میری یه سال دیگه هم از عمرت تمام شد دوستایی که شاید فقط تو این مناسبت ها از هم یاد می کنید

و الان من شدم یه دختر ۲۲ ساله .......

خدایا به خاطر همه خوبیهات شکر

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:20 نويسنده هستی |

سلام و به یاد یه آشنا هلو که من همیشه در جوابش میگفتم درود

نه به اون نیومدن هام نه به حالا ....

حرفی برای گفتن ندارم دوست دارم تا بی نهایت نقطه بگذارم

کبودی های بدنم مرا یاد الهام نازنینم که سال ۸۳ ما را ترک کرد می اندازد نمیتوانم به این کبودیها نگاه کنم هرچند این کبودیها عصبی است و از نظر پزشکان خوب است که در بحرانهای عصبی ........(بیخیال)هر کدام از این کبودیها یک رنگ است و هرکدام نشان از یک زخم .کبودیهای بدن الهام عزیزم برای او پیام مرگ بود نمیدونم برای من نشان آور چیست؟

شاید نشان صبر و شکیبایی

برای مشکل یکی از عزیزانم دعا کنید امروز پشت تلفن گریست و من با قلب ریش ریشم چه کنم خدا خودت کمکمان کن از این مرحله بیرون بیاییم

سخت ترین لحظه ایست که کسی که از گوشت و خون خودت است مشکل به وجو بیاد

با مشکلات او لحظه لحظه ذوب میشوم !!!!!!!!

 

+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:43 نويسنده هستی |

سلام به همه ی دوستان عزیزم

خرداد امسال واقعا طاقت فرسا بود مخصوصا برای من که هم باید امتحان می دادم و هم مسائل سیاسی را پیگیری می کردم

قبل از انتخابات با آن شور و حال و آن مناظره های جالب و در خور حکومت اسلامی!(در حین این مناظره ها بر ما ثابت شد معنای واقعیه حکومت اسلامی را که ۳۰ سال است به خوردمان داده اند)

و این ترم دانشگاه که واقعا طاقت فرسا بود!!!(برای اولین بار در زندگیم برای امتحانها بیخوابی کشیدم )

شاید نتیجه ی انتخابات مرا شوکه نکرد چون ازماهها پیش مشخص بود که مرد دولت کیست!!!دموکراسی است دیگر!!!!

ولی همه تعجب کردند که چگونه ۲۴ میلیون شد!!!!

دوباره مردم ایران را فریب دادند  اکثر کسانی که انتخابات را تحریم کرده بودند رای دادند تا به وضع موجود "نه" بگویند !!!

و بعد از انتخابات که بار دیگر مردم ایران حماسه آفریدند(شعله های یک انقلاب بود و من از همان روز گفتم ۴۲ دیگری در راه است)

در نهایت نگرانی امتحان دادیم با اینکه روزهایی که دوستانمان در خیابانها بودند نگرانی از اینکه آیا بر می گردند

و زندگی در جایی که ناامن ترین جا بود(خوابگاه) و دانشگاهی که محاصره بود و هر لحظه امکان ....

بسیاری از دانشجویان دانشگاههای تهران و خانواده هایشان این روزها را با تمام وجود درد کشیدند

بهترین فرزندان مملکتمان را کشتند و حالا بر خود میبالند!!!

من این روزها آرامش بیشتری داشتم ولی دوستانم دائم می گفتند بهترین سالهای عمرمان در دولت

مرد عدالت سپری میشود مگر ما چه گناهی کردیم ما و پدر مادرهایمان گناهی نکردیم گناهمان این است که نمی توانیم نان به نرخ روز بخوریم و دروغ را مصلحتانه باور کنیم!!!

و حال امام جمعه ی تهران میگوید ماجرای ندا یک نقشه بوده !!!

در زمان جنگ صدام جوانهای ایران را کشت اما حالا هموطنانمان دارند جوانانمان می کشند  و چه غمی بزرگتر از این ....

برای همه ی مردم میهنم سربلندی آرزو می کنم .دعایم کنید دوستتان دارم

        وطن کویر پیر که تو خودش اسیره

                              تو ای خدای هستی نذار وطن بمیره

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:44 نويسنده هستی |

سلام....

امروزم امتحان آنالیز کنسل شد و ما... به جاش یکی از بچه ها بستنی برامون خرید.یکشنبه هم یه امتحان دیگه داریم مدتیه که یه خواب راحت نداشتم اینکه از خواب که بیدار شدم یه ساعت تو رختخواب غلت بزنم نه اینکه مجبور باشم سریع رختخوابو ترک کنم.دلم هوای بهر دلچسب در کنار زاینده رود را کرده

چند وقتی خیلی تو فکرم چیکار کنم کدوم راه درسته ؟؟؟

از امروز تصمیم گرفتم اس ام اس هام را کم کنم عادت بدیه که گرفتارش شدم.میدونم که سخت نیست ترکش .مخصوصا برای من از عادت خیلی بدم میاد و حدودا دو سالیه که تا یه چیزی یا کسی میاد عادتم بشه فورا یه تابلوی ایست میذارم جلوش!!!!میدونم که خیلی اخلاق خوبیم نیست .

راستی مدتهاست که دارم به درستی و اشتباهی خودکشی فکر می کنم دوست دارم نظر شما را هم بدونم ؟

اگه لطف کنید و نظراتتون را راجع به خودکشی بگید خوشحال میشم(خواستم نظر خودم را بگذارم ولی گفتم بهتر اول حرفای شما را بشنوم بعد کامل بگم ولی در یک جمله به نظرم خودکشی همیشه زشت نیست)

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:29 نويسنده هستی |

سلام به همه ی دوستان وبلاگ من هم  یکساله شد. یک سال گذشت اوایل اسم عنوان وب این بود" امروز دوستم بدار شاید فردایی نباشد " و حالا هم که "وخدایی که در این نزدیکی است"25 اسفند سال 86 اولین پست را گذاشتم
از اوایل مهر حضورم خیلی کم شد و کمتر آپ کردم راستشو بگم چند باری تصمیم گرفتم که حذف وبلاگ کنم ولی اینکه این وب پل ارتباطی من با دوستهام بود باعث می شد صر فنظر کنم .(یاد نیاز عزیزم افتادم)

ولی وب جاییی که مال خودته هر چی دوست داری می تونی بنویسی (هر چند شاید اسمش را بشه گذاشت محافظه کاری هر چیزی را هم  نمیشه نوشت)

به این فکر می کنم که این یکسال چه قدر زود گذشت همراه با تجربه های تلخ و شیرینش ولی الان بزرگ شدنم را دارم احساس می کنم و همراه این بزرگی بی عاطفگی خشک بودن هم اومده .(ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم)

گاهی که به یاد میارم که چه آدم با احساسی بودم و به یاد میارم که چه سختی هایی را کشیدم که به قول خودم مستقل بشم و به هیچ کس و هیج جا و هیچ چیز وابسته نباشم خندم می گیره یه روز دنبال ا ین حالت و حالا دنبال اون احساس پاک گرچه هنوز رگه هایی از این احساس هست ولی روزگار با بزرگتر شدنمون ما را خیلی عوض می کنه. گرچه این مشکل من بود که نتونستم بین احساساتی بودن و مستقل بودن تعادل برقرار کنم.
احساس می کنم تو این یک سال خیلی تغییر کردم تغییر روحی و جسمی(4 کیلو لاغر شدم که یک کیلوش برگشت).

ولی امسال هم احساس می کنم که تنبلی کردم و خیلی از وقتهای مفیدم را ازدست دادم(سال 88 جبران می کنم).

شاید الان باید فکر  کنم که تو این یک سال که این وب را دارم مطالب مفیدی گذاشتم یا نه ؟؟ نمی دونم

(راستش یه چیزی را باید تعریف کنم :من همیشه می نالم که اتاقم کوچیکه البته قبلا بیشتر حالا که اکثر سال نیستم و همین اتاق کوچیک هم غنیمته برام ولی همیشه می گفتم فقط جای تخت و میز کامپیوتر میشه تو این اتاق(اتاقم حدودا 12 متر)خلاصه , چند روز پیش  برای انجام یه کار دانشگاهی خونه ای را دیدم که این خونه محل زنگی یه خانواده پنج نفر بود و 12 متر بود شاید هم کمتر تنها چیزی که تو اون اتاق بود یه موکت کهنه و چند رختخواب همین با یه بخاری نفتی  (باید بگم که این خونه تو یه روستای دور افتاده هم نبود در اطراف تهران بود)مادر بزرگ خانواده از من خواست که بشینم ولی چون بجه های خونواده خواب بودن جایی برای نشستن نبود)

گشتم تا تلویزیون را پیدا کنم ولی....نمیدونستم تو اون لحظه باید  چیکار کنم  .بر خودم لعنت فرستادم که یه کسانی در نزدیکیه ما زندگی می کنند که شاید بسیاری از شب ها گرسنه می خوابند و ما (من نوعی که خیلی وقت ها به خاطر مسائل کوچیک ناشکری کردم .)

به یاد اون بچه پولداری افتادم که پول تلفن یک ماهش تقریبا 300 هزار تومان بود و می گفت میخوام زندگی کنم (و 300 هزار تومان چقدر از مشکلات آن خانواده را حل می کرد)))

چه قدر حرف زدم امشب سال نو را به همه ی دوستان تبریک می گم لحظه ی سال تحویل من را هم یاد کنید

سالی سرشار از موفقیت و سلامتی برای همه ی شما آرزو می کنم

تعدادی از دوستان خواسته بودند که خطم را ببینند باید بگم چون من ۶ ماه اینورم و ۶ ماه اونور یه سری از خطام الان خونه نبود و خط دو سال پیشم را فعلا در حد بظاعت گذاشتم (هنوز اول راهم)

 


+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:7 نويسنده هستی |

سلام چند روز دیگه وبلاگ من هم یکساله میشه سال ۸۷ م داره تمام میشه با همه ی اتفاقهای خوب و بدش ....

تو این یکسال دوستهای جدیدی تو این وب پیدا کردم دوستهایی که برام خیلی ارزشمندند .و امیدوارم این دوستی مون پایدار بمونه .

نمی تونم بگم سال ۸۷ سال خوبی بود یا نه .... 

چند سالیه که روز ۲۸ اسفند یه اتفاق بد برام میفته  و همین باعث شده که این روزا نگران بشم که امسال چه اتفاقی قرار بیفته..

یه حرف دیگه مربوط به ۲۳ بهمن ...

به نظرم بدترین احساس  اینه که وقتی یه کسی به عنوان دوست هنری که فقط یه سری اطلاعات هنری و علمی  بینتون رد و بدل میشه و بعد از مدتها حدودا پنج ماه  که این دوستی از نظر من فقط یه رابطه ی کاری به حساب میومد  یک دفعه که برای انجام یه سری کار با این دوست همراه شدم در آخر که واقعا به خاطر زحمت های اون روزش من را شرمنده کرده بود (چون چها ساعت از وقتش را گذاشته بود) از من خواست که این رابطه دوستی جدی تر بشه و یه دوستی ساده نمونه ....

تنها انتظاری که نداشتم از این آدم این بود.... شوکه شدم! به خاطر احترامی که براش قائل بودم تنها کاری که کردم این بود که علت نپذیرفتنم را توضیح دادم با اینکه حرفهام را تایی کرد ولی بازم هنر مشترک را دلیلی برای این دوستی همه جانبه می دونست آدمهایی که این خواسته را دارند من را نمی شناختند شاید ولی کسی که می دونست تنها علت این دوستی این بود که من به هنرم علاقه ی زیادی دارم و می دونستم این دوستی به پیشرفتم کمک می کنه واقعا جا خوردم .

چون تو این مدت ماهی یکبار که پیشرفت کاریش را برام توضیح میداد اصلا حرفی به جز کار  زده نمی شد

خیلی ناراحت شدم .... بعضی از دوستی ها آنقدر ارزشمنده که نباید آلودش کنی...اما حیف که ....

بی خیال ترجیح دادم بی خیال اون کار هنری که در مورد شهر اصفهان بود بشم

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:51 نويسنده هستی |

به کجا چنین شتابان ؟؟؟


دل من گرفته زین جا ....


دلم خیلی گرفته خیلی زیاد چند روزیه تو فکرم یه پست جدید بزارم و همه ی افکاری که چند روزه تو سرم بگم


امیدوارم زودتر وقت بشه

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:25 نويسنده هستی |

آدم ها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند ؛ هر که در این حیات ، در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است ؛ نمی دانم چرا در هر شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمی دانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش آورند ؟

واقعا هم خدا یک جو شانس بدهد ، چه شانسی ؟ خریت ! اوه که چه نعمتی است ، چه سرمایه ای است خوشبختی هر کس به میزان برخورداری او از این نعمت عظمی است و بس . این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش همه حرف است و فلسفه بافی .

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد . چه تلخ است

خودخواهی های بزرگ با «آوازه» و«عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند .

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:56 نويسنده هستی |

بازم سلام حالا ديگه افتادم رو خط نوشتن 

ديشب فيلم زن دوم را ديدم فيلم جالبي بود عيب هاي زيادي داشت ولي منو خيلي به فكر فرو برد


بهرام عاشق بود (دوستايي كه نظر من را در مورد عشق مي دونند حالا مي گن ....) از من خواسته شده بود فيلم را ببينم و حق را به يكي از طرفين بدم بعد از ديدن فيلم نتونستم حق را به هيچ كس بدم!!!!

اين فيلم من را به ياد اين جمله انداخت (اي كاش سرنوشت جز اين مي نوشت....)

فردا ارائي پروژه مدار منطقي دارم بعد الان با خيال راحت نشستم اينجا


برم ديگه تا بعد

فارغ التحصيليتونم مبارك

+ تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:1 نويسنده هستی |

سلام بعد از مدت ها من اومدم

و بازم با کوله باری از حرف و مشکلات ....

تو این مدت همش امتحان بود و خرخونی و بعد هم متاسفانه نمره هایی که نمیدونم بر چه اساسی این استادها می دن

دوشنبه رفتم برگه ی جبر خطیم را ببینم رو حل یه سئوال که من رو اون سئوال مسلط مسلط بودم یه خط زیبای قرمز کشیده شده بود و در کنار اون استاد محترم یک صفر زیبا ثبت کرده بود  آتیش گرفتم نمرم در حد افتادن نبود دلو زدم به دریا و گفتم نهایتش اینه که استاد میندازتم ولی بذار حرفمو بهش بزنم

به قول دوستان شروع کردم به نطق :

گفتم میدونی چیه استاد مشکل شما استادهای ریاضی اینه که دوست ندارید دانشجوتون فکر کنه و می خواین که هر چی شما تو جزوه گفتین بنویسه (آخه خداییش سر حل سئوال که با استاد بحث کردیم همونی که اون می گفت را من نوشته بودم با این تفاوت که یه جور متفاوت)و شما دوست ندارید که دانشجوتون فکر کنه ولی من نمی خوام این طور باشم و می خوام فکر کنم

خلاصه استاد دیگه حرفی نزد و برخلاف بقیشون نمره را بهم داد 

ولی چه فایده  خداییش ۳ هفته یی که گذشت خیلی سخت و طاقت فرسا بود خیلی بی خوابی کشیدم

و اذیت شدم یه مشکل هم با یه دوست پیدا کردیم که موضوع برای من تمام شد!!!!!

نمی دونم این درس ها و از همه جالبتر این استادهای ....(ای خدا چی بهشون بگم ) دارم به این فکر می کنم که ما هم داریم درس می خونیم که مثل اینها بشیم

یه اتفاق دیگه هم افتاد که تونستم یه بچه مایه دار جقله را که بیکاری به سرش زده بود را با مهارت تمام بپیچونم که دیگه با هر کسی شوخیش نگیره . با اینکه اصلا اهل این کارا نیستم ولی خودش اذیت کرد منم جوابش را دادم

هنوز دو تا از نمره هام را نگرفتم خدا کنه خوب بشه چون این ترم عین بچه مثبتا درس خوندم

 

خیلی خیلی دعام کنید

دوستون دارم

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:10 نويسنده هستی |

آری اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد

                                  آدمها از دور دوست داشتنی اند!!

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:1 نويسنده هستی |

سلام به همه ی دوستان عزیزم

از آخرین آپم حدودا دو ماه و شش روز میگذره

جالبه که تو این مدت اتفاقهای جالبی برام افتاد و واقها روزهای سختی بود

یکی از دوستهام ازدواج کرد واین  یکی از اتفاقهای خوبی بود که تو این مدت افتاد خدا را شکر که سعیده ی عزیزم به عشقش رسید

 و اینکه ناخواسته من هم به  موضوع ازدواج فکر کردم و باز هم با شوخی ازش گذشتم که جدی فکر کردن به این مسئله جز آزار دادن کاری برام نمی کنه

الان ۱۵ دقیقه میشه که نشستم به صفحه ی مانیتور نگاه می کنم و نمیدونم چی بگم دارم اتفاقاتی که تو این مدت گذشت را از ذهن میگذرونم و نمیتونم مرتبش کنم

جالبه الان داره یادم مییاد که اواخر شهریور بودکه احساس کردم مرگم نزدیکه و به هرکسی می گفتم فقط ازم میخواست که در مورداین موضوع صحبت نکنم  و تو همین روزها یه کسی که هیچ وقت فکر نمیکردم من را بخشیده باشه در عین ناباوری کامنت گذاشت و گفت که من را بخشیده واقعا خوشحال شدم

الانم حدودا یک هفته میشه که درد معدم به خاطر کیفیت بالای غذای دانشگاه!!! شروع شده و خیلی اذیتم می کنه  و میگم شاید تاوان درس خواندن در مملکت ما همین باشه دیگه!!!

ببخشید اگر خیلی پراکنده حرف زدم 

به یاد همتون هستم همیشه و همیشه هم میگم واقعا هیچ کس جای دوستهایی که تو وبلاگ پیدا کردم را نمیگیره

آرزوی بهترین لحظه ها را برای شما دارم

میگن بهار فصل عاشق شدن و پاییز فصل عاشقهاست

امیدوارم این روزها روزهای شما باشه

دوستتون دارم

دعام کنید

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:26 نويسنده هستی |

سلام

یک بار دیگه هم ماه مبارک رمضان اومد نمیخوام حرفهای کلیشه ای بزنم

دوست دارم با این حرفهام یک چیزهایی را به خودم یادآوری کنم این ماه فقط روزه گرفتن نیست و گرسنگی کشیدن

داریم تمرین می کنیم که گناه نکنیم

همیشه از رفتن به این مهمانیهایی که برای افطار بود ناراحت بودم مدتهاست که ما آدمها یادمون رفته که برای چی افطار مهمون دعوت می کنیم یک سرس مهمان به قول خودمون با کلاس دعوت می کنیم (من همیشه می گم یک سری آدم سیر را دعوت می کنیم که شاید خونه ی خودشون هم غذای بهتری بوده)و شاید هیچ موقع به فکر خیل عظیم آدمهایی که تو شهرمون زندگی میکنند و غذایی برای خوردن ندارند نمیفتیم که یکی از فلسفه ها ی روزه هم همینه  شاید بهتره که بفهمیم فلسفه ی روزه چیه و بعد آخر ماه ببینیم آیا بهش رسیدیم یا نه

 

دعاهایی را میخونیم که شاید معنیش را نمیدونیم من که فکر می کنم بهتره به جای اینکه قرآن را ختم کنیم قرار بگذاریم که یک جزء

قرآن را تو این یک ماه با معنای اون و تفکر بخونیم (باور کنید ضرر نمی کنید خدا که کیلومتری به عبادات ما نگاه نمی کنه اون میخواد تاثیرش را ببینیم)

ای کاش امسال یه تاثیر مثبت از ماه رمضان ببینم

من حقیر را هم دعا کنید

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:59 نويسنده هستی |

دیروز در نزدیکیه ما یک اتفاق افتاد یک اتفاق که نمیدونم اسمش را چی میشه گذاشت

عروس داماد رفته بودند که خونشون را بچیینند و خلاصه داشتند جهیزیه عروس خانوم را می چیدند که نمی دونم؟؟ چرا؟؟؟ یکدفعه داماد عصبانی  میشه و عروس خانوم را از پله ها پرت میکنه و الان هم عروس خیلی حالش بده وهیچ کس  نمیدونه زنده میمونه یا نه؟

نمیدونم چی باید گفت ؟؟؟

من هنوز در بهتش موندم که واقعآ تو جامعه ی ما حقوق یک زن به اندازه ی یک حیوان هم نیست !

نمیدونم این عروس بیچاره در آینده چه طور میتونه در مورد زندگی و عشق فکر کنه

بعد از این ماجرا دختر به پدرش میگه قبلآ هم دو بار داماد کتکش زده بود ولی اون به خاطر  آبروش و زندگیش چیزی نگفته بوده

خیلی اشفته ام یعنی من دارم جایی زندگی می کنم که مردهای اینگونه داره

نمیدونم اسم اینجور آدمها را میشه انسان گذاشت یا نه!!

این روزها همش ما زنها داریم  جنایت و خیانت میبینیم تا کی؟؟؟

 

خیلی بد نوشتم چون واقعآ ناراحتم و فهمیدم

مردها نامردترین موجوداتند به قول دکتر شریعتی 

برای این دختر خانوم دعا کنید که حالش بهتر بشه

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:9 نويسنده هستی |

پروردگارا ... با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملكوتی تو پناه میجویم ونام های مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار میكنم: یانور... یانورالنور... یامنورالنور... یاكل نور... عاشقانه تو را می خواهم وامید دارم كه مرا بی اجابت نخواهی گذاشت... وجودم خسته از آزمون های دشوار توست... می گن صبر کوچیکت چهل ساله وای از روزی که تو بخوای چهل سال صبوری کنی و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم دووم بیاریم...خدای مهربونم

خسته ام!کی می دونه درون این چهره ی آروم من چی می گذره غیر از خودت... من همونم؟ نه! من دیگه حتی شب و روزت رو هم گم کردم.فقط اینو می دونم که در سخت ترین و مهمترین جلسه ی آزمون تو قرار گرفتم؛ آره سخت ترینه چون که داری منو با عزیزانم با تکه های وجودم امتحان میکنی. تو هم مثل یه معلم سخت گیر و دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم...از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری. گله ای نیست ؛ تورا به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته ها ستایش... خدایا تو را تا ابد سپــــاس...


سلام...

دوستی که با ؟؟؟ کامنت گذاشتی یا بهتره ه بگم هم دانشگاهی عزیز

من رو تو این یکسال نشناختی متآسفم که ما آدمها سعی نمی کنیم بفهمیم که با هر کسی چه طور رفتار کنیم دوست داشتی ناراحتم کنی ولی عزیز شاید اگر کسی دیگه بود ناراحت میشدم ولی ....بی خیال

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:30 نويسنده هستی |

شهر هرت جایی است که در آن رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که در آن اوّل ازدواج میکنند، بعد همدیگر را میشناسند
شهر هرت جایی است که در آن همه «بَد» اند، مگر اینکه خلافش ثابت شود
شهر هرت جایی است که در آن بهشتش زیر پای مادرانی است که حقّی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که سه میلیون نابغه را از خود رانده و مفت و مسلّم تحویل دیگر کشورها داده
شهر هرت جایی است که در آن درختان عامل اصلی ترافیک اند و باید بریده شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که در آن کودکان زاده میشوند تا عقده های پدرها و مادرهایشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که در آن شوهر ها انگشتر الماس برای همسرانشان میخرند، اما حوصله ی پنج دقیقه قدم زدن با آنها را ندارند
شهر هرت جایی است که در آن همه با هم مساوی اند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که در آن برای پیش دکتر رفتن یک مریض، حتماً باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که در آن با میلیونها دلار پول، بعد از ماهها فقط میتوان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که لیست کاندیدا های تائید صلاحیت شد? مجلس آن، فقط یک هفته قبل از انتخابات اعلام میشود تا مردم فرصت کافی برای تحقیق داشته باشند
شهر هرت جایی است که در آن خنده عقل را زائل میکند
شهر هرت جایی است که در آن زن باید گوش? خانه باشد و آن «گوشه»، آشپزخانه است و به آن زن میگویند: مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که در آن مردم سوار تاکسی میشوند تا زود برسند سر کار و کار کنند و پول کرا ی? تاکسیشان را در بیاورند
شهر هرت جایی است که بهائیان پاسپورت دریافت میکنند، بدون آنکه درخواست آن را داده باشند
شهر هرت جایی است که در آن سی و سه بچه کشته میشوند و ماموران امنیت شهر میگویند: به ما چه؟ مادرها پدرها میخواستند مواظب بچه هاشان باشند
شهر هرت جایی است که در آن نصف مردمش زیر خط فقراند، اما سریالهای تلویزیونشان را توی کاخها میسازند
شهر هرت جایی است که در آن دو سال باید بروی سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که در آن همسر جانباز برای داشتن دو نان لواش سر سفره، باید بدن خود را بفروشد
شهر هرت جایی است که در آن موسیقی حرام است... حرام
شهر هرت جایی است که در آن گریه محترم و خنده محکوم است
شهر هرت جایی است که در زمستان، کسب و کار و زندگی یک هفته میخوابد
شهر هرت جایی است که از بودج? فرهنگ و هنر و آموزش آن زده میشود تا دل چند نفری بیشتر خوش باشد
شهر هرت جایی است که در آن «وطن» هرگز مفهومی ندارد و باعث ننگ است
شهر هرت جایی است که در آن هرگز آنچه را که بلدی نباید به دیگران بیاموزی
شهر هرت جایی است که در آن هم? شغلها پست و بی ارزش اند، مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که در آن وقتی میروی مدرسه، کیفت را میگردند، مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که در آن دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که در فرودگاه آن پدر و برادرت رو میتوانی ببوسی، اما همسرت را نه

شهر هرت جایی است که در آن وقتی از دختری میپرسند آیا میخواهی با این آقا زندگی کنی؟ جواب میدهد: نمیدونم... هرچی بابام بگه
شهر هرت جایی است که مردم آن روی نفت و گاز نشسته اند اما مدرسه ها آتش میگیرند و بچه مدرسه ایها جزغاله میشوند، چون مردم کشوری در آن طرف مزرها درگیر جنگ اند و در نتیجه چراغی که به مسجد رواست، به خانه حرام است
شهر هرت جایی است که در آن وقتی میخواهی ازدواج کنی، پانصد ششصد نفر را دعوت میکنی و شام میدی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو حرف بزنند
شهر هرت جایی است که در آن هشتاد نفر از بین صد نفر جوانش امیدوارند بتوانند به بلاد بعید مهاجرت کنند
شهر هرت جایی است که در آن هرگز نمیشود روی پشت بامش رفت، مگر اینکه از یک طرفش بیفتی

...شهر هرت جایی است که

همین دور و برما...

+ تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:35 نويسنده هستی |

روز قلم را به همه ی اهالی قلم تبریک می گویم

دوست دارم به خوشنویسهای عزیز هم تبریک بگم که با رقص قلمشون چشمهایم را نوازش میدهند

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:49 نويسنده هستی |

مردها نامردترین موجوداتند تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده وهنگامیکه قلب زن راتسخیر کردند باتمام مردانگی ناجوانمردی می کنن*

دکتر شریعتی*

نظرتون در مورد این جمله چیه ؟

آِیا درسته؟

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:2 نويسنده هستی |

تو را نمی شناسم وقتی گذشتی لنگیدنت را دیدم

اما نماز می خواندم وشکرمی گفتم که من نمی لنگم

می لرزیدی...

شاید...پشت شیشه های پنجره من زمستان بود ...

ومن درگرمای بخارس شاد ذکر می گفتم ...

که نمی لرزم ...

دلیلش رانپرسیدم...

حیفم آمد شمارش ذکرم را قطع کنم!

خوب من گاه اشک ریخته ام درسوگ تاریخ ....

وسودای بهشتی ...متمکن ومملو

نمازنمی خواندی چون ...

کسی به تونیاموخته بود

ومن...

به شکرانه اینکه جای تو متولد نشده ام

پرازسجده های خواب آلود

تکرار میشدی باغم های غریبه اتدرتمام فصول من

خیره به تو

درنمازباذهنی که نمی دانم کجا بود

درتکرار جملاتی که هرگزمعنی شان رانخواستم بفهمم

وقلبی سرشارازغرور...

وترس...

وبی شمارآرزو...

(این نوشته ی خانوم ئاسو شجاعی  هست  تحسین برانگیز )

خیلی دوستش دارم

+ تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:33 نويسنده هستی |

سلام به همه ی دوستان من برگشتم بعداز۳هفته که البته قراربور۲هفته باشه...

ممنون ازهمه ی دوستانی که تواین مدت بهم سرزدند وممنون ازدوستانی که روززن راتبریک گفتند

روزمادررابه همه ی مامانهای عزیز سرزمینم البته باتاخیرتبریک میگم وبه مامان نازنین خودم ومیخوام بگم

عزیزم ای کاش می توانستم یکی ازخوبیهات وشب نخوابیدنهات راجبران کنم دوستت دارم عزیزترینم

دعام کنید

+ تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:47 نويسنده هستی |

امروزشهادت یه بزرگ مرده فقط میخوام یادش کنم وتسلیت بگم

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:24 نويسنده هستی |

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یاباید بماندیابرود

واین هردو...

    اکنون برایم ازمعنی تهی شده است

   ودریغ

که راه سومی نیست!(دکترشریعتی)

ومن ناگزیربایدبروم...

من تا دوهفته برای امتحانها نیستم

امیدوارم این خداحافظی ازجنس سلام باشد

دلم برای همتون تنگ میشه دعام کنید

(چه قدرخداحافظی سخته !همیشه لحظه ی خداحافظی سکوت می کنم!)

                             لحظه لحظه ی زندگیتان نیلوفری باد

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:38 نويسنده هستی |

....باران باش     

 هیچ کس به باران عادت نمی کند

                                       هروقت بیاید خیس میشویم

 

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:3 نويسنده هستی |

نمیدونم چراحس درس خوندن ندارم وفردابایه امتحان سخت !ومن هم فصلی که ازاون امتحان دارم را نخوندم اومدم سایت تامیلهام وکامنتام راچک کنم نمیدونم فقط دعامیکنم حس درس پیداکنم وبشینم بخونم نتایج ارشد هم اومده ومن رابه یادکنکورخودم انداخت برای کسانی که قبول شدندوشحال شدم واقعا وبرای کسانی که ازنتیجشون ناراضی بودند آرزوی موفقیت مخصوصآبرای داداشی عزیزم که بااینکه نخونده بود  طبق معمول میگه بیشترازاین ازخودم انتظار  داشتم میخوام به همه ی کسانی که فکرمیکنندچرا موفق نشدند ولحظه ای به این فکرکردند که چرا خداکمکشون نکرد بگم

خدابه سه طریق به دعاهاپاسخ میدهد

                            اومیگوید آری وآنچه میخواهی را به تو میدهد

       اومیگویدنه وچیزبهتری به تو میدهد

                         اومیگویدصبرکن وبهترین رابه تومیدهد

(من خودم تجربه کردم)

راستی برای همه ی کنکوریها دعاکنیم که آنچه به صلاحشونه براشون پیش بیاید)

منتظرم

+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:12 نويسنده هستی |

RSS